دلتنگی های من و اون غریبه
دلتنگی های من تو هستی که میدانی و خبر نداری
میدونی چــــــــــیه خواســــــــته خودت و دلت را هم نخواستــــــــــــــــــــی من مقصر نیستــــــــم من خواستـــــه ات بــــودم که نخواستــــــــــــــــــــی بعضی وقتها یک حسی بی مقدمه میاد و بی محابا به دل میشینه چهره ات راعوض میکنه صورتت راسرخ میکنه گوشهات داغ میکنند قلبت تندتند میزنه دست و پات میلرزه زبانت به بگم نگم میافته چشمات فقط یه جا خیره میشه ذهنت کار نمیکنه دلت پرآشوب میشه لحظاتت نامنظم و بی اختیار میگذره فقط چیزی را میخوای که دلت میخواد چیزی که آرومت کنه این خیلی حس زیبا و خواستنی ست که امروز گرفتارم کرد گرفتاری شدم که نمیخواستم تموم بشه نمیخواستم جدا بشه خدا خدا کردم و نگاه کردم الان منم و این دل بی طاقتم که مدام از نگاههای معصومش یاد میکنه دقایق را نگاه میکنه تا ببینه کی میشه دوباره ببینتش همه اینها به کنار احساس میکنم الان روبروی منه و دست و پامو گم کردم اینو دیگه کجای دلم بذارم کاش خدا نظری بحالم بکنه که خواب نباشم و خواب نبینم
نويسندگان |
||
![]() |